سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

پادشاه خوبی ها

پنج شنبه 90/6/31 ساعت 10:10 صبح

نوشته شده توسط: داداش محمد

جمله ها و شعر های کوتاه یکشنبه 88/12/2 ساعت 3:52 عصر

سلام دوستان گلم

   امروز بعد از گذشت حدود 4 ماه اپیدم امیدوارم اینبار هم بر دیدگان من منت بزارین و با نظرات خوبتون دل این حقیر رو شاد کنین .

 

خدایا فاصله ات تا من ، خودت گفتی که کوتاهه از این جا که من ایستادم ، چه قدر تا آسمون راهه/من از تکرار بی زارم ، از این لبخند پژمرده از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده


من تورو تا بی کرانها من تورو تا کهکشانها از زمین تا اسمانها دوست دارم میپرستم..من تورو همچون اهورا من تورو همچون مسیحا همچون عطر پاک گلها دوست دارم میپرستم

 

وای کسی که هیچگاه/ نیامدی به وعده گاه/ هنوز هم سه شنبه ها/ به وقت مرگ آفتاب/کنار نرده های باغ/من انتظار می کشم


مثل کبریت کشیدن در باد دیدنت دشوار است!/من که به معجزه عشق ایمان دارم /میکشم آخرین دانه کبریتم را در باد /هر چه باداباد


عشق یعنی دل سپردن در الست، از می مست الهی مست مست


عشق سبب جریان یافتن زندگی نمی شود، بلکه به این جریان ارزش می بخشد

 

دو عشق از هر احساسی زیباتر است ودو احساس از هر عشق زیباتر است. یکی میهن و دیگری مادر است . به خاک دل سرزمینم قسم که جز این دو اگر دم زنم نا کسم

 

قلم از نوشتن باز می ایستد از نوشتن حرف هایم .. و من چه ساده به انتظار می نشینم .. به امید شروعی دوباره برای ناگفته های دلم

 

خدایا! به من رفیقی بده که با من گریه کند. دوستی که با من بخندد را خودم پیدا خواهم کرد ! /*/خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست و هیچگاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد.*/*چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ... پس از گفتن! موقعیت... پس از پایان یافتن! و زمان ... پس از گذشت


آهنگ خوش سه تار تقدیم تو باد ..... آرایش گلهای بهار تقدیم تو باد گویند که عشق هدیه پاک خداست ..... این هدیه هزار بار تقدیم تو باد

 

من فکر می کنم که کمی تغییر کرده ای و من هم همین کم را به تو میبخشم تا از قصه های افسانه ای خودت بیرون نیایی و به پروازت ادامه دهی


گاهی با تو بودن را دوست نداشته ام  اما همیشه از بی تو بودن رنج برده ام...
ای قصه ی زیبای زندگی مرا کنار خودت بنشان که همیشه خوب می نشانی آه های از دل برنیامده ام را.....


اگر برایت تفاوت داشته باشد از همین امروز برایت گل می آورم و تمام روزهایت را جشن می گیرم......اصلآ بخاطر هیچ هم که شده دوستت دارم بخاطر هیچ...


شاید یک روز بخاطر بیاوری که کسی اینجا در پشت آینه ی چشمهایت نفس میکشد و آنقدر آنجا سرد است که تمام نگاهت را کدر می کند....
می دانی دوستت دارم بخاطر.........
نه عزیزم .......میترسم روزی بیاید که مجبور شوم برای دوست داشتنت دلیل بیاورم


تمام قصه هایم را امشب برایت میخوانم حتی اگر به قدر یک پلک زدن هم حوصله نداشته باشی....یک لحظه تحمل میکنم نگاهت را و میدانم ممکن است زمان دیگر هیچوقت دلش به حالم نسوزد
هرچه ازین تبسم بی رمق و کمرنگ بگویم کم گفته ام و تو همیشه از من سؤال میکنی ولی یادت نداده اند جوابی که آنقدر خجالتی باشد که جواب نیست


دیگر ساقه های فرسوده ی این درخت آنقدر با این تبر صمیمی شده که  از تکه تکه شدن ترس ندارد و سوختن برایش هیچ عجیب و غریب نیست


من برای تو ...تو برای من....ما برای خوب شدن امروز کمی غصه خوردیم


خورشید با همه ی ادعایش وقت غروب چقدر کم می آورد


ای ماه بمان که دلم تب کرده از بی هوایی.... و این جشن را طول بده........
نه فرصت چانه زنیمان مانده نه راه نشستنمان......
دوست دارم همیشه تو را نفس بکشم ای اکسیژن خالص شبهای رها...
دلم در فضای نیایش شبهای تو زنده بودنش را به رخ برگهای خشک پاییز میکشد و چشمهایم خواب را نیامده پس میزنند.....
تمام ثانیه هایت بوی کرامت میدهد و تمام لحظه هایت سرشار از نسیم ارادت.....عشق
تو را نمیشود نگه داشت که میروی برای آمدنی دیگر و مرا نمیشود ....که میروم برای نیامدنی عمیق


 فرصت تکرارتان را همیشه هست و مرا فرصت اصرار محدود تر از فضای یک لحظه نفس کشیدن گل نسترن شاید نباشد


احساس من این است که لحظات بی تو بودن خسته تر از نفس های من راه می روند. وقتی تمام جمعه ها به بدرقه ی غروب نمی روند دیگر  به استقبال صبح رفتنشان هم چنگی به دل نمی زند ............
بیچاره ساعت من که گرفتار تکرار یک دور منجمد است و به تسلسل باطل شب و روز مهر تآیید میزند.
هیچ فکرش را نکرده بودم زندگی بدون تو بتواند اینهمه با من کنار بیاید .....
اگر تمام لحظه ها را از دریچه ی نگاه تو می دیدم تقدیر در مقابل چشمهایم کم می آورد .
دریا درمیان دستهای تو گم میشود حتی اگر این اشک را هم به کف نگیری...
من فکر میکنم با تو بودن من به هیچ جای این عالم بر نمیخورد

 

کنار چشم های تو من اشیانه میکنم
فضای اشیانه را پر از ترانه میکنم
کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای
و من برای زندگی تو را بهانه میکنم...


میتوان گفت چه سخت

یا چه سنگین و سیاه

یا که افسوس و صد اه

میتوان در پی رفتن ان یار عزیز

صبح هر روز به اندازه ی صد سال گریست


اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو مینویسم این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی کفاف نیست
در شعله حقیقت یک ماجرا کم است.

گاهی تو را کنار خود احساس میکنم
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است..
تا این غزل شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

خونه هر آن غزل نگفتم به پای توست
اما هنوز آمدنت را بها کم است


یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم پر پروانه شکستن هنر انسان نیست گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم یادمان باشد سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

 

خدایا قفس داران سکوتم را شکستند دل دائم صبورم را شکستند به جرم پا به پای عشق رفتن پروبال عبورم را شکستند مرا از خلوتم بیرون کشیدند چه بی پروا حضورم راشکستند تمنا در نگاهم موج می زد ولی رویای دورم را شکستند

 

ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم

واسه تو یه عمر اسیر تو کنجه این خونه بودیم

ما که رفتیم ولی این رسمه وفداری نبود

قصه ی چشمای تو واسه ما تکراری نبود

ما که رفتیم حالا تو میمونی و عشقه جدید

میدونم چند روز دیگه میشنوم جدا شدید

ما که رفتیم ولی مزده دستای ما این نبود

دله ما لایقه اینکه بندازیش زمین نبود

ما که رفتیم ولی کن قدرتو دونسته بودیم

بیشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم

ما که رفتیم ولی دل ندادیم به عشقه کاغذی

لااقل میومدی پیشم واسه خداحافظی

 

                    خدا نگهدار. داداش محمد


نوشته شده توسط: داداش محمد

عشق گمشده دوشنبه 88/7/20 ساعت 12:8 صبح

گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
گر تو ذورحمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است

 

.......................................................................................................................................................................

عشق یعنی راه رفتن زیر باران

                               عشق یعنی من می روم تو بمان

عشق یعنی آن روز وصال

                             عشق یعنی بوسه ها در طوله سال

عشق یعنی پای معشوق سوختن

                             عشق یعنی چشم را به در دوختن

 عشق یعنی جان می دهم در راه تو

                            عشق یعنی دستانه من دستانه تو

عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو

                            عشق یعنی می برم تا اوج تورو

عشق یعنی حرف من در نیمه شب

                            عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب

عشق یعنی انقباظو انبصاط

                            عشق یعنی درده من درده کتاب

عشق یعنی زندگیم وصله به توست

                           عشق یعنی قلب من در دست توست

عشق یعنی عشقه من زیبای من

                           عشق یعنی عزیزم دوستت دارم


نوشته شده توسط: داداش محمد

عشق

عشق گمشده دوشنبه 88/7/20 ساعت 12:8 صبح

گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
گر تو ذورحمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است

 

.......................................................................................................................................................................

عشق یعنی راه رفتن زیر باران

                               عشق یعنی من می روم تو بمان

عشق یعنی آن روز وصال

                             عشق یعنی بوسه ها در طوله سال

عشق یعنی پای معشوق سوختن

                             عشق یعنی چشم را به در دوختن

 عشق یعنی جان می دهم در راه تو

                            عشق یعنی دستانه من دستانه تو

عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو

                            عشق یعنی می برم تا اوج تورو

عشق یعنی حرف من در نیمه شب

                            عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب

عشق یعنی انقباظو انبصاط

                            عشق یعنی درده من درده کتاب

عشق یعنی زندگیم وصله به توست

                           عشق یعنی قلب من در دست توست

عشق یعنی عشقه من زیبای من

                           عشق یعنی عزیزم دوستت دارم


نوشته شده توسط: داداش محمد

عشق

شوهر شناسی مدرن یا سنتی دوشنبه 88/7/13 ساعت 11:42 عصر

شوهر شناسی مدرن یا سنتی

 

       - اگر آقایتان شبها دیر به منزل می آید، لابد کار دارد که دیر می آید! اگر شما بیرون کار می کردید که ممکن بود اصلاً همان آخر شب هم به منزل نیائید!!
- اگر آقایتان انتظار دارد وقتی به منزل می آید برای او چای بیاورید، بدون حرف اضافی این کار را انجام دهید، وگرنه ممکن است اگر آقایتان اجازه نمی دهد هر کجا که می خواهید بروید، خدا را شکر کنید که اجازه می دهد نفس بکشید!!
- اگر آقایتان به شما خرجی نمی دهد، لابد خرجهای مهمتر از منزل دارد، جیکتان هم در نیاید!!
- اگر آقایتان اجازه نمی دهد سر کار بروید، سپاسگزارش باشید
- اگر آقایتان اجازه می دهد که بیرون از منزل هم کار کنید، از اینکه شما را قابل دانسته تا هم در منزل و هم بیرون از منزل کار کنید، از او تشکر کنید!!!
- اگر آقایتان به کوچکترین حقوق زنان بی توجه است، حقتان است اگر تحویلتان هم بگیرد شما به او می گوئید زن ذلیل!!!
-
-- اگر آقایتان برای شما هدیه نمی خرد، رویتان را زیاد نکنید! او خودش برای شما بزرگترین هدیه است! و یا لااقل بزرگترین هدیه که شما را همیشه تحمل می کند!!!!

زی زی لوژی (شوهرشناسی مدرن) :
- اگر شوهرتان شبها دیر به منزل می آید، درب را به رویش باز نکنید!! مبلغ مهریه را هم به او یادآوری کنید تا کامروا شوید!!
- آگر شوهرتان از شما انتظار پذیرائی دارد، یک هفته او را ترک کنید!!! از هفته آینده خودش هر شب برایتان کاپوچینو درست خواهد کرد!!!
- اگر شوهرتان موافق نیست که شماهر جایی می خواهید بروید، مگر شما منتظر اجازه او بودید؟!! خوب بروید!! تازه بعد هم غر بزنید که از این زندگی خسته شدین
- اگر شوهرتان به شما پول نمی دهد، شما هم به او روندین!!! دو سه روز کم محلی هم بی اثر نیست!!!
- اگر شوهرتان موافق کار کردن شما در بیرون از منزل نیست، خانه را به گند بکشید بی حوصلگی به را بیندازید افسرده باشید تا شما را به کار بیرون از منزل تشویق کند!!!
- اگر شوهرتان موافق کار کردن شما در بیرون از منزل هست،از زیر کار کردن در برید وانمود کنید که دوست ندارید نحوه جارو کردن و ظرف شستن و..... را به او آموزش دهید!! هرجند اقایون همه بلد هستن
- اگر شوهر شما فمینیست نیست،زن ذلیل که هست
- اگر شوهرتان به مسائل شما بی اعتناست شما بی اعتنا تر باشی ازصبح تا امدن او با دوستان گپ بزنید تا چشمتون به او افتاد قیافه بگیزرید که ناراحت هستید
اگر شوهرتان هوس تجدید فراش کرد، بدانید که بیچاره حق دارههههههههههههههههه
-

نتیجه گیری اخلاقی:
?- زنان سنتی هر چه سرشان بیاید حقشان است!! لیاقت شوهر مهربان و به قول خودشان زی زی را ندارند!!
?- زنان مدرن لیاقت هیچ چیز را ندارند!! چون از زی زی بودن شوهرانشان سوء استفاده می کنند!!
?- هر چه به سر مردا ماید از زی زی بودنشونه با با بسه دیگه

نتیجه گیری غیراخلاقی!! :
تو رو خدا. بازم زن بگیرید تا روخانمها روکم کنید
?- شرمنده!! من بی تقصیرم!!!


نوشته شده توسط: داداش محمد

شاعر عاشق جمعه 88/7/3 ساعت 11:22 عصر
ترسم آخر زغم عشق تو دیوانه شوم
 
بیخود از خود شوم و راهی میخانه شوم
 
آنقدر باده بنوشم که شوم مست و خراب
 
نه دگر دوست شناسم نه دگر جام شراب
 
............................................................................
 
با تو این ترانه ها را عشق است                               رخش سرخ بادپا را عشق است
 
عشق درگیر غروب را درد است                              باز هم طلوع ماه را عشق است
 
ای از خانه ز خم و گریه                                       غربت بغض گشا را عشق است
 
ای از آب و هوای بی عشق                                      بادبان ناخدا را عشق است
 
اهل بی مرز ترین دریا باش                                     اهل همه جا را عشق است
 
از غزل باختگان می ترسم                                      شعر های بی هوا را عشق است
 
ای قشنگ ترین سازها و آواز ها                               روزهای بی عزا را عشق است
 
............................................................................
 
تقدیم به او که پیشم نبود                           ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد
 
دلم برای کسی تنگ است که آفتاب             صداقت را به مهمانی گلهای باغ می آورد
 
گیسوان بلندش را به باد می دهد                 دست های سپیدش را به آب می بخشد
 
شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند
 
............................................................................
 
در عشق تو از بس که خروش آوردیم
 
دریای سپهر را به جوش آوردیم
 
چون با تو خروش و جوش ما درنگرفت
 
رفتیم و زبانهای خموش آوردیم
 
مختارنامه/عطار
 
............................................................................
 
اندر دل من بدین عیانی که تویی
 
وز دیده من بدین نهانی که تویی
 
وصاف ترا وصف نداند کردن
 
تو خود به صفات خود چنانی که تویی
 
خواجه عبدالله انصاری
 
............................................................................
 
می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت
 
بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت
 
زنهار به کس مگو تو این راز نهفت
 
هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت
 
............................................................................
 
الله به فریاد من بی کس رس
 
فضل و کرامت یار من بی کس بس
 
هر کسی به کسی و حضرتی مینازد
 
جز حضرت تو ندارد این بی کس کس
 
............................................................................
 
ای عشق مرا به شطّ خون خواهی بُرد
 
چون قیس به وادی جنون خواهی بُرد
 
فرهاد صفت در آرزویی شیرین
 
دنبال خودت به بیستون خواهی بُرد
 
............................................................................
 
من درد تو را ز دست آسان ندهم
 
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
 
از دوست به یادگار دردی دارم
 
کان درد به صد هزار درمان ندهم
 
............................................................................
 
ای کـــاش دلـــم اســیـــر و بــیـمار نبود
 
در بـــنـــد نــــگاه او گــــرفــتــار نــبـود
 
من عاشق و او زعشق من بی خـبر است
 
ای کــاش دل و دلــبــــر و دلـــدار نـبود
 
............................................................................
 
چون عود نبود چوب بید آوردم
 
روی سیه و موی سپید اوردم
 
خود فرمودی که نا امیدی کفر است
 
فرمان تو بردم و امید آوردم
 
خواجه عبدالله انصاری
 
............................................................................
 
در مذهب عاشقان قرار دگر است
 
وین باده ناب را خمار دگر است
 
هر علم که در مدرسه حاصل گردد
 
کار دگر است و عشق کار دگر است
 
............................................................................
 
ای جمله بی کسان عالم را کس
 
یک جو کرمت تمام عالم را بس
 
من بی کسم و تو بی کسان را یاری
 
یارب تو به فریاد من بی کس رس
 
............................................................................
 
من مانده ام و شعر سرودن بی تو
 
از خواب غزل پلک گشودن بی تو
 
............................................................................
 
در بستر بی رحمی و خون زاده شدم
 
از اول عمر با جنون زاده شدم
 
خاکستریم .دست خودم نیست عزیز
 
ققنوسم از آتش درون زاده شدم
 
............................................................................
 
چشم مست تو عجب جلوه گه بیداد است
 
خم ابروی تو سرمشق کدام استاد است؟
 
خم ابروی تو را دیدم و رفتم به سجود،
 
صید را زنده گرفتن هنر صیاد است
 
............................................................................
 
کم نامه‌ی خاموش برایم بفرست
 
از حرف پرم گوش برایم بفرست
 
دارم خفه می‌شوم در این تنهایی
 
لطفاً کمی آغوش برایم بفرست
 
............................................................................
 
در دفتر شعر من صدا پنهان است
 
یک رود پر از ستاره در جریان است
 
من در سر خود ابر زیادی دارم
 
جیب کلمات من پر از باران است
 
............................................................................
 
در وطن مثل غریبانم،نمی دانم چرا
 
روز و شب سر در گریبانم، نمی دانم چرا
 
هر که از روی دل جانم فدایش می کنم
 
مثل عقرب می زند نیشم، نمی دانم چرا
 
............................................................................
 
من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
 
احسان ترا شمار نتوانم کرد
 
گر بر تن من زبان شود هر مویی
 
یک شکر از هزار نتوانم کرد
 
خواجه عبدالله انصاری
 
............................................................................
 
درخت غم بجانم کرده ریشه
 
بدرگاه خدا نالم همیشه
 
رفیقان قدر یکدیگر بدانید
 
اجل سنگست وادم مثل شیشه
 
............................................................................
 
ای بی تو زمانه سرد و سنگین در من!
 
ای حسرت روزهای شیرین در من!
 
بی مهری انسان معاصر در توست
 
تنهایی انسان نخستین در من!
 
میلاد عرفان پور
 
............................................................................
 
دیشب باران قرار با پنجره داشت
 
روبوسی آبدار با پنجره داشت
 
یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد
 
چک چک، چک چک، ... چکار با پنجره داشت
 
قیصر امین پور
 
............................................................................
 
دلبرم اندر خیالم خود نمایی میکند
 
در فراقش ای دل من بینوایی میکند
 
او برفت و پشت پا زد بر دل و دنیای من
 
کار دل را بین که بهرش بیقراری میکند
 
............................................................................
 
دلم تنگ است امشب بهر زاری
 
به روی موج گریه تک سواری
 
صفای گریه ای در خلوتم را
 
نمی بخشم به سال خنده داری
 
............................................................................
 
کم زندگی مرا نمایش بدهید
 
تابوت برای من سفارش بدهید
 
باید بروم گور خودم را بکنم
 
لطفآ دو سه سطر مرگ را کش بدهید
 
............................................................................
 
سردم شده است و از درون می سوزم
 
حالا شده کار هر شب و هر روزم
 
تو شعر مرا بپوش سرما نخوری
 
من دکمه ی این قافیه را می دوزم
 
............................................................................
 
بیهوده در اضطراب ماندیم همه
 
در تاب و تب و عذاب ماندیم همه
 
این ساعت زنگ خورده هم زنگ نزد
 
عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه
 
............................................................................
 
با دیدن تو دست و دلم می لرزد
 
زیبایی تو چقدر وحشتناک است
 
انگار که چاره ای ندارم دیگر
 
دختر!پدر تو بود چوپان می خواست؟
 
............................................................................
 
من آمده ام که با تو راهی بشوم
 
آنی که تو از دلم بخواهی بشوم
 
دریا بغلم کن! بغلم کن دریا!
 
می خواهم از این به بعد ماهی بشوم
 
............................................................................
 
در اوج یقین اگر چه تردیدی هست
 
در هر قفسی کلید امیدی هست
 
چشمک زدن ستاره در شب، یعنی
 
توی چمدان ماه خورشیدی هست
 

نوشته شده توسط: داداش محمد

نشانه های ظهور چهارشنبه 88/5/14 ساعت 1:9 عصر
نشانه های ظهور امام زمان
می‌توان نشانه‌های‌ ظهور حضرت‌ مهدی‌ علیه السلام را - که‌ در کتابهای‌ حدیثی‌ روایت‌ گردیده‌ - به‌ سه‌ نوع‌ تقسیم‌ کنیم: نوع‌ اول: نشانه‌های‌ که‌ از انحرافاتی‌ که‌ در کشورهای‌ اسلامی‌ و غیر آنها منتشر گردیده‌ و اجتماعات‌ بشری‌ را آلوده‌ می‌کند سخن‌ می‌گوید. این‌ علائم، نشانه‌ هائی‌ نیستند که‌ مقارن‌ ظهور حضرت‌ مهدی‌ علیه السلام باشند، بلکه‌ ممکن‌ است‌ دهها سال‌ قبل‌ از ظهور حضرتش‌ به‌ وجود آیند. نوع‌ دوم: نشانه‌هائی‌ که‌ سالیانی‌ اندک‌ قبل‌ از ظهور حضرت‌ اتفاق‌ افتاد و نزدیک‌ قیام‌ آن‌ بزرگوارند، اما دلیل‌ بر خروج‌ امام‌ علیه السلام در همان‌ سال‌ نمی‌باشند، بلکه‌ از انواع‌ پیشگوییهای‌ از حوادث‌ آینده‌اند که‌ در قرنهائی‌ پس‌ از زمان‌ صدور آن‌ احادیث‌ صورت‌ گرفته‌اند. نوع‌ سوم: نشانه‌هائی‌ از وقایعی‌ که‌ در همان‌ سالی‌ اتفاق‌ می‌افتند که‌ در سال‌ ظهور حضرت‌ مهدی‌ علیه السلام یا سال‌ قبل‌ از ظهور رخ‌ می‌دهد. این‌ نوع‌ سوم‌ نیز خود به‌ دو گونه‌ تقسیم‌ می‌شود: گونه‌ اول: نشانه‌ هائی‌ غیر حتمی، و معنی‌ آنها این‌ است‌ که‌ آن‌ نشانه‌ها قطعی‌ نیستند لذا ممکن‌ است‌ واقع‌ شوند و یا واقع‌ نشوند. گونه‌ دوم: نشانه‌های‌ حتمی‌ که‌ قابل‌ شک‌ و تردید نیست‌ و حتماً‌ اتفاق‌ خواهد افتاد و منظور ما بیشتر نوع سوم میباشد. - بپا خاستن سفیانى 2- فرو رفتن گروهى در زمین بیدا 3- کشته شدن نفس زکیه(نفس زکیّه لقب فردى از دودمان رسول خدا ـ صلّى اللّه علیه وآله وسلم ـ است وى پس از ظهور و قبل از قیام حضرت بقیّة اللّه ـ ارواحنا فداه ـ مظلومانه به شهادت مى رسد. در روایات از او به «غلام» تعبیر شده که شاید حکایت از نوجوان یا جوان بودن وى دارد. نفس زکیّه نیز او را نامیده اند زیرا بدون هیچ جرمى، تنها به خاطر رساندن پیام شفاهى حضرت مهدى ـ ارواحنا فداه ـ به مردم مکه کشته مى شود.) 4- فریادى که از آسمان بلند شده(نداى آسمانى از روشنترین علامتها براى ظهور حضرت مهدى ـ ارواحنا فداه ـ و حرکت جهان شمول اوست.) 5- و خروج فردى از یمن است(این حرکت هدایت بخش ترین حرکت پیش از ظهور است و نویدبخش مؤمنان منتظر.) 6- خروج فردى به نام سید حسنى است. او جوانمردى از بنى هاشم و از نسل پیامبر خدا ـ صلّى اللّه علیه وآله وسلّم ـ است و در دست راست او خالى وجود دارد ـ که البته بنا بر برخى روایتها در دست چپ او چنین نشانه اى ست ـ و از خراسان حرکت و جنبش خود را آغاز مى کند. او شیعه و پیرو خاندان وحى و رسالت است کسى است که پیش از سپاه سفیانى و قتل و غارت آنها وارد کوفه مى شود و همزمان با ورود او یمانى نیز از یمن به وى مى پیوندد و سپاه سفیانى را در خارج کوفه از بین مى برند و بعد از آن امر را به امام زمان ـ ارواحنا فداه ـ تسلیم مى کند و با او بیعت مى کند. 7- پدیدار شدن پرچم خراسانى است البته آنچه که از سخنان معصومان ـ علیهم السلام ـ بدست مى آید این است که پرچم هاى متعددى از شرق یعنى بلاد شرقى ایران تا سر حدّ چین قیام مى کنند که ظاهراً محلّ اجتماع آنها خراسان است و خراسانى نیز که پرچم مستقلى دارد با کمک آنان حرکت خود را آغاز مى نماید، پرجم خراسانى مهمترین آن پرچمهاست. و به این اعتبار از همه ى آنها برایات شرقى تعبیر شده که داراى پرچم هاى سیاه هستند. 8- رخداد دو پدیده نابهنگام و غیر عادى کسوف و خسوف است. 9- وقوع جنگ هاى بزرگ: انبوهى از احادیث با صراحت از نابودى مردم در اثر گرسنگى و قحطى و بیمارى و قتل و کشتار خبر مى دهند 10- تهاجم ملخها: بین یدی المهدی موت أحمر وموت أبیض وجراد فی حینه وجراد فی غیر حینه أحمر کالدم . . . پیش از ظهور مهدى مرگ سرخ و سفید و حمله ملخها در هنگام و نابهنگام که چون خون قرمزند خواهد بود. 11- طاعون: فأمّا الموت الأحمر فالسیف وأمّا الموت الأبیض فالطاعون مرگ سرخ کشته شدن به شمشیر و مرگ سفید طاعون است. 12- زلزله: در حدیثى آمده است که سال ظهور سال پیدایش زلزله ها و سرماى شدید است. 13- مسجد شدن قبرستانها: 14- سیلاب رود فرات: تغییر در نطام بارش و وزش هاست. که در آخرالزمان دستخوش تحولاتى مىشوند. 15- یکى از نشانه هاى ساعة (ظهور امام زمان ارواحنا فداه) آن است که باران گرم می بارد..

نوشته شده توسط: داداش محمد

خاطرات روز شیرینی که تلخ بود یکشنبه 88/4/28 ساعت 6:25 عصر
سلام دوستان عزیز

این بار با یک داستان واقعی در مورد دختران فراری که یکی از معزلات اساسی جامعه ی ماست در خدمت شما هستم و داستانی رو که تعریف می کنم برای خودم پیش اومده :
 

در یکی از روزای قشنگ بهار بود که با دوتا ازدوستان تصمیم گرفتیم که بریم دریا ، ساعت حدود 15 بود که راه افتادیم و بعد از نیم ساعت تو راه بودن رسیدیم ، بعد از کمی استراحت دوستان گفتن بریم تو آب ما هم گفتیم چشم و تو سه سوت پریدیم توی اب ( جاتون خالی کلی خوش گذشت ) خلاصه بعد از کلی توی آب بودن و تفریح و فوتبال توی آب (آخ اگه بدونید چه حالی میده ) وقتی که حسابی خسته شدیم از آب اومدیم بیرون و کنار ساحل نشستیم همینطور که نشسته بودیم من به یکی از دوستام گفتم ببین ساعت چنده که اون ساعت رو 19.30 اعلام کرد ، همینطور که نشسته بودیم و به فرو رفتن خورشید به داخل موج های دریا نگه می کردیم یکی از بچه ها گفت بریم قدم بزنیم که اولش من و اون یکی رفیقم کلی بهونه آوردیم که ای بابا ما الان خسته ایم و حال نداریم و خلاصه از این مدل بهونه ها ولی کم کمک ما رو هم پایه کرد که بریم قدم بزنیم و رفتیم اگه شما اومده باشین بابلسر می دونید که ساحل بابلسر پلاژبندی شده من هم هر وقت میرم اونجا میرم پلاژ 3 نمیدونم چرا ولی از این پلاژ خوشم میاد خوب ولش بریم سر موضوع خودمون. می گفتم که رفتیم قدم بزنیم ما از پلاژ 3 راه افتادیم به سمت پلاژ 1 همینطور که می رفتیم کلی می گفتیم و می خندیدیم به پلاژ 2 که رسیدیم دو تا دختر به نظر 17یا18 ساله رو دیدیم که روی یکی از آلاچیق های کنار ساحل نشسته بودن و مشغول قلیون کشیدن بودن و کلی هم شیطنت می کردن بعد از دیدن این صحنه رفیقم گفت ببین دختره با این سنش داره قلیون می کشه همینطور درحال صحبت بودیم که اون یکی دوستم گفت احتمالا این دخترا فرار کردن من و اون یکی رفیقم که به رگ غیرتمون بر خورده بود افتادیم رو سرش که چرا وقتی در مورد چیزی مطمئن نیستی انقدر راحت در موردش اظهار نظر می کنی که اون هم معذرت خواهی کرد ولی روی حرفش باقی موند همینطور که حرف می زدیم دیدیم که دوباره رسیدیم به پلاژ 2 ودیدیم که اون دوتا دختر هنوز اونجا نشستن اینجا بود که من هم به شک افتادم  چون هم تنها بودن و هم اینکه هوا تاریک شده بود و دیگه ساعت شده بود 21 رفیقم گفت اگه فرار کرده باشن چی ؟ امشب رو میخوان چی کار کنن اخه تو این دوره زمونه ماها که پسریم شب رو بیرون نمیخوابیم بس که خطرناکه ! چه برسه به اینا که دخترن .
اینجا بود که من گفتم بریم کمکشون کنیم ، رفیقام گفتن اخه ما چه کمکی می تونیم بکنیم من هم گفتم که بریم باهاشون صحبت کنیم شاید برگشتن خونشون اونها هم قبول کردن و رفتیم تو آلاچیق کناریشون نشستیم ولی هیچ کدوم ما رومون نمی شد بریم جلو و صحبت کنیم خلاصه یه پنج دقیقه ای به همین صورت گذشت که دیدیم دخترا از جاشون بلند شدن و رفتن به سمت قایقی که کنار ساحل بود و سوارش شدن و رفتن ولی ساک و وسیله هاشون رو نبردن اینجا بود که رفیقم گفت ولش کنین بیاین بریم ولی من و اون یکی دوستم مخالفت کردیم و گفتیم بمونیم تا برگردن و اون هم تسلیم ما شد ، همینطور نشسته بودیم و بازی میکردیم که دیدیم بعد از 20 دقیقه دخترا برگشتن وقتی برگشتن باز هم مثل قبل هیچ کدوم از ما سه نفر رومون نمیشد بریم جلو و صحبت کنیم خلاصه همینطور نشسته بودیم که یهو باد کلاه یکی از دخترا رو صاف انداخت جلو پای ما و اینجا بود که دوستم مجید کلاه رو از رو ی ماسه ها برداشت و داد به من و گفت برو جلو ( اخه من از دوستام پرروترم ) من هم رفتم جلو و گفتم ببخشید خانوما میشه چند لحظه مزاحمتون بشم ، پیش خودم گفتم الانه که ضایعم کنه ولی اشتباه فکر کردم و اونا گفتن بفرمایید ،من هم که تا حالا از این کارا نکرده بودم داشتم سکته می کردم و نمی دونستم چی بگم اما هر طوری بود بعد از نیم ساعت گفت و گو وکلی اصرار از من که فرار کردین و انکار از اونا که نه ما اومدیم خونه ی خالمون ولی خونشون رو گم کردیم و موبایلامون رو هم دزدیدن که کم کم از زیر زبونشون کشیدم که اهل تهران هستن و همون روز صبح فرار کردن و اومدن شمال و یکیشون به خاطر اینکه خانوادش اونو به پسر مورد علاقش که اومده بود خواستگاریش نداده بودن فرار کرد (این رو هم بگم که دختر بیچاره همینطور که داشت تعریف می کرد مثل ابر بهار گریه می کرد و در ضمن پشیمون هم بود ) و اون یکی هم به خاطر اینکه وقتی ارایش می کرد باباش بهش گیر میداد فرار کرده بود.
از همه مهمتر این بود که یکی 15 ساله ویکی دیگه 16  ساله بود خلاصه بعد کلی نصیحت و حرف زدن که نباید فرار می کردین و هنوز هم دیر نشده و از این مدل حرفا بود که بلاخره راضی شدن برگردن تهران خونه هاشون ( نا گفته نمونه که تنها نمیتونستم راضیشون کنم و با کمک دوستم مهدی موفق شدم راضیشون کنم ).
 
 

اما نمیدونستیم ترمینال بابلسر کجاست پس تصمیم گرفتیم تا شهر خودمون ببریمشون و از اونجا بفرستیمشون برن . وقتی به ترمینال شهرمون رسیدیم شماره ی خونه ی اونا رو گرفتیم و زنگیدیم و با والدینشون که خیلی نگران بودن صحبت کردیم و گفتیم بیان ترمینال دنبالشون واز طرف دیگه با راننده ی اتوبوس صحبت کردیم که تا والدینشون نیومدن دنبالشون اجازه نده دخترا از اتوبوس پیاده بشن  ....
خلاصه بعد از 10 دقیقه که اتوبوس پر شد و حرکت کرد ما هم با خیال راحت سوار ماشینمون شدیم و تازه ساعت 1.30 صبح رفتیم ساندویچی تا شام بخوریم.
 
 
 
خب دوستان بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود قصه ی ما راست بود.
نظر یادتون نره
موفق باشین
خدانگهدار

نوشته شده توسط: داداش محمد

عشق را گدایی نکنیم (طنز ) چهارشنبه 88/4/24 ساعت 2:5 عصر

   زچشم سالمش به من  اشاره می کند    بیا

نگاه می کــــــنم به او به چشم خواهری ولی         

      همان نگاه می برد مـرا به ســـمت    ناکجـــا!

دلم اسـیر می شــود به آن نگاه دلربا!                   

     چه قسمتی!چه حکمتی!میان کوچــه مادوتــا!

  ســــــلام می دهم به اوسلام می دهد به من          

        چه سرنوشت  جالبی, پســـند  می کند  مـرا!

زگل که کم نمی شود اگرچه شاخه بشکند!          

     چه کم شود ز او مگربدون چشــــــم ودست و پا!؟

میان عقل وقلب من عجب جدال می شود              

   به او چگونه گویمــــــــش پســــــندکرده ام تورا !؟

دوروز زندگی چــــــــرا به زیر پانهم دلم؟                 

      چرا نگویمش که من شدم اســیر و  مبتــــــــلا!

زمن که کم نمی شود اگرچـــــــه رد کند مرا            

       زبان حس وحال خود به رونیاورم چـــــــــــــرا !؟

دهان که بــــــــا ز می کنم به من نگاه می کند       

          چه لحظه ای چه حالتی چه گرگرفته ا م خـدا!

اگر زمان امـــــــان دهد به عاشق تو جان دهد          

      طلا وسکه  می کنم به زیر  پایتان  فـــــــــــــدا!

نــــــگو که پا نداری وعلیل وکــــــــــور وخســته ای  

              قسم به چشم سالمت! شفا دهد خدا تورا !

خلاصه می کنم سخن!که عاشقت شدم گدا !       

     چه شاعرانه می شود رسـیدن من وشـــــــما!!

تمام می شود سخن سکوت می کند ولی               

  مرا به نام کوچکم چــرا نمی کند صـــــــــــــدا ؟!

چه شـــــ ـــرم می کند زمن!چه سر به زیر و با حیا     

       وناگهان  به یاعلی بلند می شــــود ز جــــــــا!

جـــــ ـواب می دهد به من به احترام وبا ادب:              

   در این زمانه دخــترک به خنگی تو مرحـــــــــــبا!

لگد به بخــ ــــت خود نزن ,حذر کن از وصال من          

 به چهره ام نمی خوردکه زن گرفته ام ســـــه تا؟!

به آبروی خود قســــــــم بریدم از همه به جز              

      سپیده؛ یاسمن؛ سحر؛ فریده, نسترن  ,صـــبآ

نصیحتی کــــــــــــــــنم تورا برادرانه مختصر               

        برو برای عقل خود طلب کــن از خدا شــــفا!

تواز منم گداتری که عشـــق می کنی طلب             

      مزاحمم نشو دگر  !برو گدا !برو  گـــــــــــــدا
 

نوشته شده توسط: داداش محمد

یک حقیقت تلخ دوشنبه 88/4/22 ساعت 11:18 صبح


نوشته شده توسط: داداش محمد

   1   2      >

خانه
مدیریت
پست الکترونیک
شناسنامه
 RSS 

:: کل بازدیدها ::
29594


:: بازدیدهای امروز ::
2


:: بازدیدهای دیروز ::
6



:: درباره من ::

پادشاه خوبی ها

:: لینک به وبلاگ ::

پادشاه خوبی ها


:: فهرست موضوعی یادداشت ها::

عشق[2] .



::( دوستان من لینک) ::

عاشق آسمونی
بندیر
BABI 1992
حامیان گفتمان امام و انقلاب
نور
PARANDEYE 3 PA
گروه اینترنتی جرقه داتکو
خط سوم
*×*..اگه باحالی بیا تو..*×*
.: شهر عشق :.
وحیده
پر پرواز
صل الله علی الباکین علی الحسین
آرامش جاویدان در پرتو آموزه های اسلام
مذهب عشق
دکتر علی حاجی ستوده
قلب خـــــــــــــــــــــــــــاکی
فانوسهای خاموش
سایه ی همیشگی من
سر زمین عجایب
هوای بارانی
زندگی برای لحظه حال
زنده دلان بیدار
دنیای واقعی
● باد صبا ●
نیار یعنی آرزو
حدیث نفس
عشق الهی
علمی
گر از نگاه مست تو عکس فتد به جام ما...

:: لوگوی دوستان من ::









































:: خبرنامه ::

 

:: وضعیت من در یاهو::

یــــاهـو